خرید بک لینک
به صورت بسیار وحشتناکی دعوا کردیم، حق با اون بود اما منم حق داشتم. خواست بره، چون کفهی ترازو سمت ایشون سنگینتر بود نذاشتم بره، به سختی، توو ترمینال. از هرچی ترمیناله بدم میاد، همه میرن ترمینال که برن، هیچکس از ترمینال نمیاد. لعنت به ترمینال.به تمام اعتقاداتم قسم بزرگترین مشکل ما پوله، پوووووووووول.. اگه پول داشتم قطعا خونهم بزرگ بود، مهمون(اقوام زن) که لنگر مینداخت، اینجا توو هال مث گورستان دسته جمعی ردیف نعششونو پهن نمیکردن، میرفتن توو اتاق که رواعصاب منم نباشن، اگه خونه بزرگتر بود صدسال گیر نمیداد بریم زوجدرمانی. قسم میخورم.هفتهای سه جلسه تراپی رو کجای دلم بذارم، هفتهای حدود یه تومن پیاده میشیم، جفتمون صبح تا شب و گاهی تا صبح روز بعد مث سگ داریم جون میکنیم که یکی دیگه به من بگه مهربون باشم، احترام بذارم، توجه کنم، بغل کنم...من که عاشق بغل بودم... درمانگر گفت اصلا یهو بیهوا بغلش میگیری؟ شده بدون اینکه حواسش به تو باشه ببوسیش؟...بیهوا بغلش میکردم، میبوسیدمش، میترسید، میگفت نکننن الان کسی میاد میبینه آبرومون میره... از بدترین و تلخترینهای ازدواج همینه، اینکه همونجایی که برای بهتر شدن زندگی مشترکت رفتی، کسی میاد تووذهنت که ده ساله نیست. آخ نرگس...

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: شنبه 19 شهريور 1401 ساعت: 17:43

عباس معروفی تنها استادی بود که با تمام وجود ازش یاد گرفتم، تنها استادی که به اینکه شاگردشم افتخار میکردم، الان استاد راهنمام مالکیه ولی هیچ حس خاص بودنی ندارم.با عشق سر جلساتش حاضر میشدم، یه امید خیلی بزرگ بود توو اون روزای خیلی سخت.دوره مقدماتی داستان نویسی گردون، حدود ده دوازده نفر بودیم، قبلش یکی از آثارمون رو فرستادیم، وقتی ایمیل موفقیت برای حضور در دوره اومد عجیب خوشحال شدم، چه شوق و ذوقی داشتم. با گوتومیتینگ سر جلسه حاضر میشدیم، یه بار گفته بود یه عکس با موضوع امید بندازیم بیاریم جلسه، شب جلسه گفتم استاد من خیلی گشتم، زیبایی هست قشنگی هست اما امید رو ندیدم، به شدت باهام مخالفت کرد، گفت توو بدترین شرایط هم میشه امید رو پیدا کرد.چند سال قبل از گردون از نرگس خواهش کردم سمفونی مردگان رو بخونه، خوند و اومد ازم پرسید خب بگو ببینم سورملینای تو کیه؟ گفتم خب معلومه تویی... آخ...ده سال میگذره از اون روزا، استاد امروز رفت، دلم شکست، فقط حسن دونست چقدر داغون میشم، بهم تسلیت گفت. آرزوم بود یه بار ببینمش...

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 12:21

صفحه بندی